کتاب “سهراب”
یک روز رستم از خواب بیدار شد و دید هیچ حال و حوصلهای ندارد کمی در رختخوابش نشست و با خودش فکر کرد چه کار باید بکند که سر حال بشود و بعد از مدتی به این نتیجه رسید که بهتر است از شهر خارج شود و کمی قدم بزند و یک گرازی شکار کند شاید حالش بهتر شود بنابراین سوار اسبش رخش شد و یک نصف روز راه رفت تا به یک دشتی از سرزمین توران رسید آنجا گرازهای زیادی دید یکی از آنها را شکار کرد و آتشی بزرگ به پا کرد و آن را کباب کرد و خورد عد از خوردن گراز زین را از روی اسبش برداشت به اسبش گفت من کمی زیر سایه این درخت استراحت میکنم تو هم برو و برای خودت بگرد و لذتش را ببر ….
سهرابِ ما نمیدانست نامش چه شکوه و عظمتی دارد.
به او قول دادم داستان سهراب را با تصاویری از خودش چاپ و تقدیمش کنم.
“تقدیم به سهراب دلفانیان” که بسیار دوستش میدارم
آرزو انصاری



















دیدگاه خود را ثبت کنید
تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟در گفتگو ها شرکت کنید.